خدایا امشبم را صبح کن ﻤۥردم ز بیداری
ﺒۥود آیا دو چشم من و خورشید سحر را نو ر دیداری
رهﹺ خوابم چرا بسته است چرا من شبرواَم ای دل
کشیده گشته است بین من و خواب شبانگاهی چه دیواری
هزاران فکر میاید به وقت خواب و خوابیدن
خدایا کاش این افکار بمن بخشند هشیاری
به وقت خلوت شبها که من با خود دمی تنهام
هزاران حرف من دارم ز درمان و ز بیماری
ستاره مست و من بیدار چراغ ماه تابان است
اگر بیداریم بی هیچ تغییریست نمی ارزد به دیناری
برای قلب خود گویم گهی اشعار بی معنی
خدایا بر دلم انداز ارزنده تر اشعاری
دلی دردآشنا دارم ولی درمان کجاست ای دل
ز نزد خالق عالم بخواهم یاور و یاری
ز او خواهم همه معنا همه اشعار جان افزا
ز حق خواهم بمن بخشد شفای درد بیداری
بگو ژاله بگو رازت درون قلب شبهایت
بکن شکر خدا ای دل ز اینهایی که تو داری


