ای حسین جان باز عاشورا شده
سینه ام لبریز واویلا شده
جان من در سوگ تو بنشسته است
فلب من از عشق تو حیران شده
من کجا و دیدن رویت کجا
دیده ام چون روح سرگردان شده
میخورم خون جگر در سوگ تو
مینویسم زانکه دل نالان شده
وای بر دستی که بر سینه نزد
در غم آن دست که از تن واشده
صورتم خیس است ز اشک ماتمت
دیده ام از گریه چون دریا شده
ای حسین تاب و توانم رفته است
در درونم عالمی برپا شده
در غم و سوگ ابوالقضل خدا
عرش یزدان هم بسی لرزان شده
آه از کفر یزید و شمر او
کربلا از ظلمشان غوغا شده
مشک عباس گر شده پر از فرات
پس چرا عباس دلش نالان شده
پاسخش تیر و کمان کافر است
پیکر و مشکش پر از پیکان شده
خون از تن میرود لیک آن قمر
پر ز شرم از اهل خیمه ها شده
کربلا چه بر سرت آمد بگو
گوئیا آنجا قیامتها شده


