تبليغاتX
htmlتعداد بازدیدکنندگان ترانه عشق

 

 

خاطره ها

 

آرزوهام گم شدن تو دفتر خاطره ها

 

حسرت و افسوس میون کاغذ باطله ها

 

دست تو هاشور زده خاطره های خوبمو

 

سوهان غم کشیده تمام قلب و روحمو

 

واژه های ناب و تازه نمیان تو ذهن من

 

هیچ کتابی هم نمیده اونها رو نشون من

 

شاخه ی نگاه من شکسته با تیغ تبر

 

تبرش نگاه شوم اون رقیب بی خبر

 

دیگه پنجره ی تو باز نمیشه بروی من

 

دستای گرمتو دیگه نمیاری سوی من

 

معبد دلم شده بدوی تو الهه ام

 

از شراب لب لعلت خالیه پیمانه ام

 

کنج دل جای غم و غصه شده بدون تو

 

نشونه گرفته قلبم تیر اون کمون تو

 

فاصله افتاده بین من و تو یه آسمون

 

یه روزی فاصله ها رو برمیدارم از میون

 

دست روزگار چه بی رحمه و من نمی دیدم

 

اگه روزی کسی از بدیش می گفت می خندیدم

 

ولی حالا می بینم همه اسیر دستشیم

 

همه نقشها مال اوست اسمش اینه ما می کشیم

 

+ نوشته شده توسط ژاله در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 1:48 |

سلام به همه کسانی که با عشق پیوندی نا گسستنی دارند.

دوستان مدتیه یک بازی به نام بازی غلط غلوط بین دوستان وبلاگ نویس شروع شده که ظاهرا شروعش از وبلاگ فرزام بوده . من هم توسط مریم عزیز از وبلاگ پاییز http://www.khazanekhofte66.blogfa.com

به این بازی دعوت شدم و باید اشتباهاتی رو که در بچگی میکردم بگم. البته شاید شک داشتم که این بازی رو توی وبلاگم بذارم یا نه ولی خوب خیلی از دوستان چه با نظراتی که به صورت خصوصی فرستادن و یا به خودم گفتن و چه مثل مریم جان  که همینجا بهم گفت ازم خواستن که یه کم وبلاگو از این غم خارج کنم البته یه عده هم همینو می پسندن ولی من سعی میکنم تعادل ایجاد کنم.

 

خوب فکرامو کردم . چند تایی یادم اومد ولی چون دیدم اگه بیشتر فکر کنم بیشتر یادم میاد که چه چیزهایی میگفتم ترجیح دادم دیگه زیاد فکر نکنم.
من به هلیکوپتر میگفتم هلیکوفتر . به آتش نشانی می گفتم آتش فشانی . به پنالتی می گفتم پنارتی . یه بازیکن توی تیم استقلال بود به اسم بهتاش فریبا که من بهش می گفتم بهداشت فریبا (البته من پرسپولیسی هستم)

یک ترانه رو هم همیشه توی ذهنم دارم که اون وقتا  اشتباه میخوندم و به جای (  بیا که دیره فردا) میگفتم( بیا کلید و بردار)

در ضمن من فکر می کردم اگه یه نردبون بذارم میتونم برم روی ماه بایستم .یا اینکه اگه یه نامه بذارم روی پشت بام باد اونو به هر جا که من میخوام میبره

طبق قاعده ی بازی من باید 3 نفر رو انتخاب کنم و دعوتشون کنم . 

من کیشمیش خانم گل  از وبلاگ کیشمیش خانم حرفها می زند

http://mah-land.blogfa.com

عسل جان  از وبلاگ مغلوب عشق

http://www.maghlobeeshgh.blogfa.com 

وملیکای عزیز  از وبلاگ عشق یعنی ...

http://www.love4um.blogfa.com

رو به این بازی دعوت می کنم . امیدوارم دعوتم رو قبول کنن  

.قواعد بازی روهم  از مریم جان نقل قول میکنم

 

(((اسم اين بازي هميجور كه ميدونيد بازي غلط غولوطه و داراي اين قوانين مي باشد:

 

1- از نظر اخلاقي بهتر است زنجيره اي كه اين بازي را به ما رسانده مطرح كنيم تا به

 پربيننده شدن وبلاگ دوستاني كه به ما لطف داشته اند كمك كنيم. اگر در مراحلي از بازي

 به سر مي بريم كه احتمالا زنجير خيلي طولاني است ذكر نام اختراع كننده‌ي بازي و آخرين

 كسي كه ما را به بازي دعوت كرده الزامي است و به صلاحديد خود مي توانيم عده اي از

 ميان زنجير را حذف كنيم.

2- در زمان حداكثر 24ساعت بايد دعوت كننده را از اين كه در بازي شركت مي كنيم يا خير

 آگاه كنيم تا در صورتي كه مايل به شركت نيستيم او كس ديگري را جايگزين ما كند.

3- حد اكثر در زمان يك هفته بايد آپ كنيم و بازي را ادامه دهيم.

4- حداقل سه نفر و حداكثر پنج نفر را مي توانيم در بازي شركت دهيم)))

 

تا اوج بی نهایت میام بایک بهانه

 

می خونمت دوباره تو شوق صد ترانه

 

می ذارمت کنار بنفشه یاس و پونه

 

برای پرواز من عشق تو یک نشونه

 

تو سینه ستاره اسم تو رو نوشتم

 

باور قلبم اینه تویی تو سر نوشتم

 

تا اوج بی نهایت میام با یک بهانه

 

می خونمت دوباره تو شوق صد ترانه

 

شعرو ترانه هامو پر می کنه یاد تو

 

برام لحظه عشقه لحظه میعاد تو

 

الماس عشق نابت توی دلم نشسته

 

نذار کسی ببینه که قلب من شکسته

 

+ نوشته شده توسط ژاله در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 4:6 |

 

15 آذر تلخترین روز زندگی من بود سیاهترین روز . روزی که بدترین خاطره ی زندگی منو رقم زد......

                               

تو کویر دوری تو شده سرگردون و خسته

 

این پرستوی تکیده که غمت بالشو بسته

 

تا می گرده چشمای اون همه جا خاکه و دوری

 

دیگه طاقتی نداره رفته از دلش از صبوری

 

تو کویر خالی از تو غم دونه یه فریبه

 

واسه قلب کوچیک اون غم وغصه ها نصیبه

 

داغ سنگین فراقت سخت تر از گرمای آفتاب

 

رو پرای کوچیک اون نمی شینه برق مهتاب

 

دیگه سو نداره چشماش تا که ردت رو بگیره

 

می دونه وصلت سرابه داره از دوریت می میره

 

تو نگاه خسته ی اون تا که چشم می گرده خاکه

 

این پرستوی مسافر یه اسیر سینه چاکه

 

چهچه و ترانه رفته از صدای اون پرستو

 

انگاری شادی رو کرده قفل و زنجیر توی پستو

 

دلک گرفته ی او   شده یک گوله ی آتیش

 

بالهای خسته و زخمیش واسه ی تو کرده راهیش

 

فکر یک لحظه ی دیدار یک بهانه واسه بودن

 

نمی شه باور قلبش دیگه بی تو زنده بودن

 

پرای بالهای خسته اش شده سوخته یا که زخمی

 

بیاو به این پرستو تو بکن دوباره رحمی

 

بیا و بشین کنارش دستاشو بگیر تو دستات

 

بنشون مرحم به زخماش با نگاه وشعر و حرفات

 

می دونه هستی یه رویا که همیشه نا تمومه

 

می دونه زندگی دیگه برای دلش حرومه

 

از کویر دوری تو می گذره با خاطراتت

 

کوله باری رو نداره جز غم و غصه و یادت

 

دیگه این پرستوی تو  تاب دوریت رو نداره

 

برای پایان عمرش لحظه ها رو می شماره

 

+ نوشته شده توسط ژاله در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 3:55 |

سکوت و گریه  گلایه مثل یک شعر غم انگیز

لحظه ی شکستن من مثل برگای تو پائیز

خواب آفتابی من شد باز دوباره تیره و تار

همه لحظه های من شد درد و اندوه شعر غمبار

عاشقم من عاشق تو که جدا از من نشستی

با دل غم زده ی من عهد یکدلی نبستی

نامه های خیس از اشکم گوشه ی خونه نشستن

باز نکردی تا بخونی همه شون لبها رو بستن

صاعقه از دو تا چشمات وسط شادی من خورد

شادی و خنده رو یکجا از دل شب زده ام برد

پر شکوهی مثل رویا اما دل سنگ مثل صخره

چشم من پر از نیازه اما چشمات پر ز فخره

می دونم جادو شدم من جادوی چشمای زیبات

ولی میدونم که یک روز می بینی منو تو رویات

+ نوشته شده توسط ژاله در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 15:39 |